نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
منم فرزند عشق جان ولی بیش از پدر باشم
مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی خواند
وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم
"شمس تبریزی"
دست از كار كشيدم، براي اينكه ديگر كاري نداشتم
وفكر كردم زمان كوتاهي در آن دور و بر پرسه بزنم
گفته بودم كه مثل باد غربي مي وزم و مي روم
و هيچ كس نمي تواند مسير زندگيم را تغيير دهد
براي اينكه در گذشته هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
هزار بار شايد هم بيشتر ترانه هاي غمگين و آوازهاي خداحافظي خوانده ام
و شايد عجيب به نظر مي رسد
كه به سمت در نمي روم
آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
هيچ وقت فكر نكرده ام كه اين همه مدت در يك جا بند شوم
براي اين كه هيچ وقت براي ماندن آوار نخوانده ام
وقتي كه همه حرفهايم را بزنم مي روم
اما با تو كه باشم حرفهايم تمامي ندارد
وقتي كه به فكر فرو مي روم و در راههاي پر پيچ و خم پرسه مي زنم
ميل رفتن ندارم
شايد عجيب به نظر ميرسد كه به سمت در نمي روم
آخر هيچ وقت براي ماندن آواز نخوانده ام
"شل سیلور استاین"
پ.ن-ابتدا بازگشت غرور آفرین خودم به عالم مجازی را به خودم تبریک و تهنیت عرض می نمایم و خدمت شما عزیزانی که همواره در تمام مراحل زندگی و مردگی نتی با صبر و حوصله پشت و پناه من بودید کمال تشکر و قربونتون برم خودم را ابراز می دارم!!!!! این مدت که امتحانات پایان ترم و مسائل ما یتعلق به در بین بود اصلا فرصتی برای هیچی نبود و علیرغم اینکه می خواستم تحولی در شکل ظاهر و باطن وبلاگ بدهم،میبینید که عملا هیچ اتفاق خاصی در اینجا نیفتاده است و همچنان من در برابر آماج پس لرزه های این دو ماه فلج شده ام!...عرض کنم خدمتتان که به سلامتی شما در بگیر و ببند بستن پروژه های پایان ترم،فایل داستان حسنی گم شد!و علیرغم امکان بازنویسی زندگی حسنی اکنون رمقی برای موشکافی مجدد در زندگی این عزیز سوژه نداشتم. اما خب در جریان باشید که حسنی یک مورد کاملا ملموس و واقعیست و بنده خدا دانسته یا ندانسته روز به روز بیشتر خودش را سوژه می کند...و احتمالا در پست های بعدی پتانسیل مانوربیشتری دارد...
پ.ن-در واقع قرار نبود اساس وبلاگ این بشود اما شد...شاید در مورد تخصص خودمان بنویسم بهتر باشد.ما که نه عاشقیم،نه عارفیم،نه جامعه شناسیم،نه روزنامه نگاریم،نه نویسنده ایم،نه ورزشکاریم،نه هنرمندیم،نه کارمندیم،نه هیچکدام از این ها...چیزی برای نقد نداریم...شاید فقط مشکلمان اینست که زیادی به دوروبرمان توجه میکنیم!...
تا بعد
در پناه حق
خلاصه داستان تا آنجا پیش رفته بود که حسنی در سلف سرویس استاد محترمش را یافت و علت نگرانی و یاسش را با او در میان گذاشت.آن جناب هم نه گذاشت و نه برداشت و به حسنی توصیه کرد برای مجله بین المللی"اژدهای کشته" مقاله ای با رعایت اصول کامل مقاله نویسی ارائه دهد.یعنی اسلوب نگارشی و علائم و ضمائم و فهرست و چکیده و...الخ را شدیدا" مد نظر قرار دهد و ترجیحا" سعی اش بر قلنبه و سلنبه نویسی باشد تا در انتهای کار خودش هم نفهد چه نوشته و چه چیزی را بررسی نموده است.رمز کار همین بود و استاد بارها و بارها بر این نکته تاکید نمود.باشد که مورد توجه اساتید بالا و مدیر مسئول مجله قرار بگیرد.
او این بگفت و از سلف بشد!و حسنی را با هزار و یک سوال تنها بگذاشت.یکی از این سوال ها این بود که "خب که چی؟!"...بقیه سوال ها هم زیاد مهم نبود!
بعد از آن روز سرنوشت ساز همَ و غمَ حسن شد موضوع مقاله.و شب روزش به جستجو در کتابخانه ها و فرهنگ سراها و سرچ در گوگل و از این قبیل کارها گذشت.تا اینکه در ترم هفتم توانست مقاله ای در باب اینکه"چگونه تابالوگا پرواز می کند؟"تنظیم کند و با بیشمار معادلات پیچیده و طاقت فرسای به درد نخور به این سوال که دغدغه خاطر کودکی های خودش نیز بود،پاسخ دهد.و برای یافتن سوالش هم مجبور به تنظیم پرسش نامه های مختلفی شد و رنج های بسیاری را متحمل گردید.
و سرانجام در پایان ترم هشتم مقاله به مرحله نتیجه گیری رسید.و حسن مقاله آماده و تایپ شده خود را در اختیار استاد محترمش قرار داد و او نیز پس از کلی تجلیل و به به و چه چه،مقدمه ای بر آن نوشت و مقاله تحت راهنمایی او و تلاش های کشنده حسنی راهی مجله مزبور شد.و آن ها به انتظار پاسخ مجله نشستند.
زمانی که تاییدیه مقاله به دست حسنی رسید او در ترم نهم ثبت نام نموده بود و مشغول انتخاب موضوع پایان نامه اش بود و قصد داشت برای پایان نامه نقدی بر سریال "تابالوگا اژدهای سبز" بنویسد و مقاله را نیز تنگش بزند تا از لحاظ علمی نیز وزین بنماید.دست بر قضا کادر مجله که همه آخر اساتید عالم بودند هم از آن طرف مقاله را به چند زبان زنده و مرده دنیا منتشر کردند و از حسنی تقدیر و تشکر گرمی نمودند.و او و استاد را به دفتر مجله دعوت کردند تا حضوری حسن را ببینند و پیشنهاد همکاری و عقد قراردادی یکساله را به او ابلاغ نمایند.
ادامه دارد...
آورده اند که در آن روزگارهای دور…
بچه های همه طبقات اجتماعی،به هر جبر و مصیبتی که بود می بایست به دانشگاه می رفتند.خب حسنی نیز از این قاعده مستثنی نبود و ناچار به ورود به گود بیچاره کننده کنکور شد.وی با اینکه چندین سال از اتمام دبیرستانش می گذشت و تقریبا" به لحاظ اطلاعاتی تعطیل شده بود،تصمیم به کنکوریدن گرفت و سرانجام در تاریخ تیر ماه همان سال کنکورید!
کمتر از یک ماه بود که از تاریخ کنکور گذشته بود و حسنی داشت از فرصت پیش آمده حداکثر استفاده را نموده و انواع و اقسام عقده های فرو خورده دوران درس خواندن و انرژی های منفی اش را با سفر و مهمانی و باغ و…انواع تفریحات سالم خالی می کرد.بالاخره انتظار به سر آمد و سازمان سنجش خرخوانهای کشور نتایج را اعلام نمود.و با اینکه او رتبه خیلی درخشانی نیاورده بود اما باز تصمیم به انتخاب رشته گرفت تا به همه ثابت کند که او بیش از اینهاست!
در خلال انتخاب رشته بود که متوجه شد همانطور که به همه چیز علاقه دارد،…به هیچ چیز علاقه ندارد.و رشته های مندرج در دفترچه هیچ ربطی به او ندارند و ناگاه خود را با همه عالم غریبه پنداشت!اما شانس بر سرش هوار گردید و از یک جایی باخبر شد که یکی از رقبای نزدیکش،در ترم بهمن سال گذشته و در گزینش تکمیل ظرفیت دانشگاه پیام زور پذیرفته شده است و در حال حاضر در رشته اژدها کشی مشغول به تحصیل می باشد.و این رقیب کسی نبود جز ممد فرنگیز خانم اینا!...حسنی خون در رگهایش جوشید.بله او غیرتی شده بود.و حس کرد نباید کم بیاورد.بنابراین بی فکر پیش برگه انتخاب رشته اش را برداشت و برخاست و یک راست به خانه داماد باجناق خان عموی ممد فرنگیز خانم اینا روانه شد تا در آنجا با ایشان ،که ظاهرا"در دانشگاه آباد کاره ای بود و سال گذشته هم خود ممد پیش او انتخاب رشته نموده بود،دو نفری بنشینند و رشته ای بس شایسته و در خور احترام برایش انتخاب کنند.
حسنی به توصیه داماد باجناق خان عموی ممد فرنگیز خانم اینا به صورت تمام وقت و نیمه وقت و پاره وقت و پودمانی و رودمانی و غیره و ذلک،و در مقاطع کاردانی نا پیوسته و کارشناسی پیوسته و ارشد پیوسته و دکترا سرخود،رشته مورد نظرش را انتخاب نمود.سپس برگه را به پست پیشتاز سپرد،به امید روزی که در سازمان سنجش وصول شود.
اتفاقا" در آن سال به دستور رئیس جمهور وقت،جناب آقای دکتر پشمکیان،برای مقابله با باند دانشگاه آبادیان و پس از چند مرتبه تاکید و تهدید و فحش و بیگیر و ببند جهت کاهش شهریه،آن دانشگاه هنوز به تعدیل و کاهش شهریه ها مبادرت نورزیده بود و پررو بازی در آورده بود و گفته بود اصلا" در آمد ما به شما ربطی نداشته است.از آن طرف هم بعد از استیضاح رئیس آموزش و پرورش وقت،آقای فرشادی،و رای اعتماد او از مجلس و با اینکه ایشان خیلی گوگولی دولت بودند،ییهو استعفا دادند.و دولت هم ییهو پذیرفت ورئیس جمهور آن زمان، علی محمودی،رئیس دانشگاه پیام زور را به جای وی نشانید.و باز چون این جناب محمودی که اکنون دیگر ریش و قیچی دست خودش بود، دستور تبدیل چند مدرسه به دانشگاه را داده بود-در هر منتطقه دوتا-،بنابراین ظرفیت دانشگاهها به طرز شگفت انگیزی بالا رفته بود و سازمان سنجش رسما" اعلام نموده بود که "امسال از هر 4 نفر،40 نفر پذیرفته می شوند!".حالا بگذریم از اینکه با اعلام این خبر حسابی توی سر دانشگاه آباد خورد و آنها متنبه شده مجبور به پایین کشیدن قیمت واحد های درسی و شهریه ثابت شدند.و کلهم به خاک سیاه نشانیده شدند!...اما به هر ترتیبی که بود یک بار دیگر شانس کار خودش را کرده بود. و حسنی در مقطع کارشناسی پیوسته اژدها کشی گرایش آتشین در دانشگاه پیام زور پذیرفته شد و از خوشحالی ترکید!
خلاصه حسنی با همان موی بلند و روی سیاه و ناخن دراز و واه و واه و واه،خوشحال و خندان در روز اول مهر ماه همان سال در یکی از مدارس سابق شهرشان به سر کلاس درس رفت و تحصیلات عالیه خود را آغاز نمود.یکی از مهمترین کارهایی که او در بدو ورود انجام داد،سلام و درود فرستادن بر رئیس جمهور و کابینه محترمش بود که باعث شده بودند او به هیچ عنوان احساس غربت در محیط جدید نکند.چراکه این ساختمان را بارها،هنگامی که بعد از ظهرها برای دیدن خواهر ممد به آنجا می رفت،دیده بود.
حسنی در ابتدا بسیار از محیط قاتی پاتی و اوپن دانشگاه لذت می برد و هر چند هفته هم از طریق دفتر فرهنگ دانشگاه(!)به اردوی دسته جمعی،یا همان مختلط می رفت.پس از چیزی حدود دو سه ماه او دیگر حسنی مو سیخ با تی شرت تامی و کتانی لاگوست و جین دیزل و کوله نایک و ساعت سواچ و... قابل شناسایی نبود.و به طرز حیرت آوری روحیه تنوع طلبی اش،هی،تقویت میشد.به طوریکه بیشتر از 6 ماه مدل موبایلش دلش را میزد و او مجبور می شد آنرا عوض کند و...خیلی اتفاقات اساسی دیگر. در میان ترم و پایان ترم نیز به یاری یوگی و دوستان واساتید مهربان دروس پاس می شدند و حسنی به ترم های بالا می جهید!
تا اینکه به اواسط مایل به اواخر دوران چهارساله لیسانس رسید و وقتی به چارت ترمی اش نیک نگریست پنداشت که واحد های پشت سر و پیش رو،نه ارتباطی به هم و نه به او دارند و حکایت دروس همان حکایت جناب گودرز و دوشیزه شقایق می باشند...و حتی نیک تر که نگریست در یافت که او با داشتن مدرک کارشناسی و پس از دو سال خدمت سربازی هیچ فرقی جعفر آقا،سبزی فروش محله شان ندارد.وحتی اگر کار و بار امریه اش هم درست بشود باز دستش اندر پوست گردو می باشد و باز او هیچ نمی باشد!تازه این ها همه با وجود این بود که خودش را کشته و توانسته بود کارشناسی پیوسته قبول بشود واللا که...
آن 4 سال دانشگاه و 20 ماه سربازی همچون ماری قلبش را می گزید.و مشکل اصلی این بود که آیا او اژدهایی خواهد یافت محض کشتن؟تا آنجایی که او می دانست اژدهایان از همان اول هم چیزی جز افسانه نبودند.مگر اینکه میتوانست با مهارت های اخذ شده دایناسوری چیزی شکار کند چون به تازگی شنیده بود که در بلاد کفر به منظور یک سری خود نمایی های علمی با رمز گشایی DNAو کشت سلولهای دایناسورها می خواستند این عزیزان را دوباره به چرخه حیات بازگردانند.که چه بشود را نمی دانست.اما مهم کور سوی امیدی بود که در دل داشت.و دیری نپایید که فهمید از استخوانهای آنها خیلی بیشتر از مردم اینها حمایت می شود و دست او کوتاه است و خرما بر نخیل می باشد.
حسنی مایوس و دلشکسته شد چون در این سالها چیزی جز این نیاموخته و حالا باید با رویای اژدها زندگی می کرد.حتی به مدل موی دمده اژدهایی رو آورد تا دردش کمی تسکین یابد اما افاقه نکرد.آن روزها خبری از ممد فرنگیز خانم اینا هم نبود چراکه ظاهرا" دوره کلاسهای زبان فرانسه اش پایان یافته بود و طبق گفته های پیشین به فرانسه رفته بود تا در آنجا بزند به کار بیزینس و حالش را ببرد...
در همین اثنا به یاد استاد محترمی افتاد که به دلیل ضیق سن با دانشجویان کم سن میپرید.چند روزی در به در به دنبالش بود تا اینکه توانست او را در سلف سرویس پیدا کند.آخر جناب استاد عادت داشت هر از چند گاهی برای استراق سمع به سلف می رفت و در میان دانشجویان بی خبر از حضورش وقت می گذراند.
ادامه دارد...

خواستم به رسم گذشتگان،با نوشتن بهاریه ای به پیشواز سال نو بروم.
باز بنویسم ازآب شدن تکه تکه های برف زمستانی و تیره گون شدن کوه،ازلطافت هوا،از رقص نسیم،از عطر خاک،از سبزی چمن،سبزی خوشرنگ درخشان برگ تازه بهاری،از غنچه بستن درخت،از شادی بلبل چهچهه زن،از قهقهه رود خروشان،از امید شکفتن،از نوید زندگی نو و از همه و همه زیبایی های بی مانند ابر و باد و مه و خورشید و فلک در بهاری دیگر.
باز دیدم این ها همه تکرار مکررارت است وشرح ما وقع.و بزرگان ادب گذشته و حال چنان وصف بهار کرده اند که جای صحبت برای من حقیر باقی نگذاشته اند.
از سالی که گذشت،علیرغم الطاف چشمگیر الهی،خاطره ای وهم آلود و مرثیه ای ناشنیدنی برایم مانده است.بازهم این عقل نیمه،از یاداوری گذشته ناخوشایند بر حذرم می دارد.
آن ناخوشی ها که گذشت،همه حرف و حدیث مهمل و مخربی است که دیواره های ذهن پرازدحام مشوشم را می خراشد و تنها کورسوی امیدم را مجروح و گلگون می کند.
پس چه دیوانه باشم اگر باز بهاریه یا مرثیه یا شکواییه ای دیگر بنویسم و هم خودم خسته شوم ازین دوباره گویی و شکایت و هم شما را کسل کنم.
اما درین روزهای پرجنب و جوش آغاز سال هیچ چیز به اندازه یک "شکرانه" روحم را شاد و دلم را سر حال نمی آورد.
پس شکر می کنم.داده و نداده اش را.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر زنده بودن ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر نفس سلامت ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر دوام سایه پرمهر فرشتگان زمینی ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطرنگسستن رشته پیوند الهی ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر فرصت باقی برای جبران خطایم.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر نبریدن ازمهر رسول و امام ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر اشک بی پروای ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر دعای گاه به گاه ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر نماز نه چندان نافذ ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر اطرافیان نه چندان مهربان ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر شنیدن صدای دل شکستن ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر برنیاوردن دعای نا به جای ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر امید نمرده ام.
پروردگارا تو را شکر می گویم به خاطر همه آنچه برایم فرستادی و می فرستی و خواهی فرستاد.چرا که همیشه نعمتت صد برابر کاسه کوچک ظرفیت ام است.پس ببخش بر من سینه ای گشاده و چشمی فراخ تا بمانم بر شیوه بزرگان و گرامی داشته شدگان ات.

آغاز سال نو و ظهور بهاری پاک بر شما و خانواده ارجمندتان فرخنده باد.
به اربعین نزدیک می شویم- و شاید هم اربعین به ما نزدیک می شود...تا گیرمان بیاورد و به پاس بی کفایتی ما در درک و ابلاغ فرهنگ و تفکراش،داد چندین ساله از ما بستاند و حالمان را جا بیاورد و یا از ما خواهش کند که بی خیال شویم و آبی که نمی آوریم لا اقل کوزه را هم نشکنیم!...و همان چهارتا آدم معتقد را هم از دین به در نکنیم...-.این روزها طبق سنت هر ساله مراسم مذهبی متعددی در بزرگداشت امام حسین(ع)برگزارمی شود و بازار منبر مداحان اهل بیت و سخنرانی مذهبیون حسین شناس-احتمالا" به منظورروشن کردن ذهن پکیده و منحرف امثال ما خدا نشناسان اسلام ستیز بی دین و ایمان بی تفاوت که اصولا" به منبر و منبری جماعت آلرژی داریم!-ومهمتر از همه سفره پلو قیمه و شله نذری حسابی-احیانا" به نیت جایگزین کردن انرژی از دست رفته عشاق عزادار حسینی و رفرش کردن حال عزیزان عشق روضه-و...سایر مراسم وابسته داغ،و پر از شور و نور الهی می شوند.و ذهن هنگ کرده خدایی ما را درگیرتر از مواقع عادی و درگیری روزمره مان می کنند.
در این بین ما چند سالی است که در کناراین سالگردها و وقایع وابسته،شاهد سربرآوردن و رشد افرادی هستیم که به نوعی می کوشند اذهان عمومی را بیشتر متوجه اصل و هدف واقعه کربلا و وقایع مشابه مذهبی کرده و مخالفت خود را با سبک متداول اجرای مراسم سنتی عزاداری اعلام نمایند.این افراد هم بیشترنسل دوم و سومی ها را شامل می شوند،که نسبت به قدیمی ترها،مطابقت بیشتری با عصر کنونی دارند.خب تا اینجا که بد نیست.
حال این جو نوپای روشنفکری و کسانی چون ادامه دهندگان افکار شریعتی ها و مطهری ها و جعفری ها و شهیدی ها را مجاب می کند که حداکثر تلاششان را درشفاف سازی فلسفه عزاداریهای رایج انجام دهند.البته در این میان کم نیستند کسانی که سعی در براندازی اساس و زیر و بالای اعتقادات مردم،و به خصوص نسل جدید دارند و زیر علم روشنفکرمآبی شان،تیشه می زنند به ریشه مقدسات مذهبی و سنتی ما،به امید اینکه نسلهای آینده به اشکهای ریخته شده ما بخندند و بر عقب ماندگی ما صحه بگذارند و بر فقدان تجدد ما بگریند!
اما بحث روشنفکر نماها و تجددگراها و تمدن فروشها خود مثنوی هفتاد من دارد و علیرغم اهمیت اش در اینجا مجال صحبت اش نیست.برگردیم سر بحث قبلی،یعنی کسانی که واقعا" از انحراف ذهنی مذهبیون و مبلغان دینی رنج می برند.و در مراسم عزاداری به جای اینکه به ظلم رفته بر اهل بیت و تنهایی آنها در ۱۴۰۰سال پیش و نادانی و بی لیاقتی مردم هم عصرشان و حال نکوشیدن ما در انتقال فرهنگ مذهبمان و در این راه کم گذاشتن همه جوره مان وسرگردانی انسان معاصر و ناتوان ایستادن وخیره ماندن به جای خالی مقصود ایمان گم شده اش و...الخ گریه کنند،موضوع ناراحت کننده تری برای گریستن دارند:"عالمان جاهل و عامیان پیرو"-بی هیچ هدفی،فقط پیرو-.
بزرگی می گوید:"کسی که می فهمد،می تواند بمیرد،اما نمی تواند نفهمد!"
آن که می فهد و عاقبت کج فهمی ما را می بیند،می ترسد و می نالد و ضجه می زند و فریاد می کشد بر سر آنانی که با عزاداری و سینه زنی شان به خیال خود انجام وظیفه می کنند در قبال دین شان.و با سیلاب اشکهایی که بر سر روزمرگی شان ریخته اند،بر سر امام و پیغمبرشان منت می نهند!...با یک تیر دو نشان می زنند.هم وظیفه خطیر و غیر قابل انکارشان(!) در مقابل مذهب-که هر چه دارند از آن است-را از سر می گذرانند و هم گره می گشایند از عقده خفه کننده روزمرگی هایشان.و در غم از دست دادن امام معصوم،و به امید وصال به بهشت،به بهانه فوران اشکهایشان،خون به دیده می آورند.بیا و ببین!
حالا آیا زورفکرو استدلال عالم عاقل به زور سنت عامی نابینای متعصب می رسد؟...بیم اصلی در اینجاست،که در براندازی روح منجمد و متعصب و مرتجع سنت تنیده در مذهب،رقیب عالم عاقل،یعنی همان سود جوی روشنفکرنما پیروز شود.و به جای پناه دادن به فرشته دین و رهانیدنش از شر دیو سنتی و بیرحمش،هم دیو و هم فرشته را با هم قلع و قم کند و از میان ببرد.
می ترسم ازینکه عجوزه سیاست،منتقدین را نیز جادو کند و دلسوزی و نگرانی شان تخدیرمان کند و به خلسه فراموشی و بی تفاوتی فرو ببردمان.و ما هم چون هزاران حسین دوست ندانسته خیال کنیم انتقاد صرف می تواند دینمان را به دین ادا کند.وبشود آنچه نباید...
در پناه حق باشید.

...در بعضی جاها اقوام و ملتهایی هستند...ولی پیش ما فقط دولت هاست...دولت خنک
ترین همه اشیاء زشت و خنک است...با خونسردی دروغ می گوید و همیشه این دروغ از دهنش می پرد که "من دولت هستم،یعنی خود ملت."این دروغ است!خلاقانند آنها که ملت ها را آفریدند و یک عشق و یک ایمان بر آنها گستردند و از این راه به زندگی خدمت کردند.ویران کنندگانند آنها که دام نهاده اند و خود را دولت می نامند. ...ولی دولت دروغگویی است که که از زبان خیر و شر دروغ می گوید؛هر چه می گوید دروغ است و هر چه دارد از راه دزدی است. آنجا که دولت متوقف شود انسانیت آغاز می گردد زیرا که دیگر چیز زایدی نیست. ...خواهش می کنم برادران من!آنجا که دولت متوقف می شود بنگرید!نمی بینید رنگین کمان انسان برتر و پل او را؟
(نیچه/چنین گفت زردتشت)
قسمت اعظم نظم و ترتیب موجود میان افراد بشر از حکومت به دست نمی آید .ریشه آن در اصول و تشکیلات طبیعی مردم است.این اصول و تشکیلات پیش از حکومتها وجود داشت و اگر هم روزی حکومت رسما" ملغی شود باز بر جای خواهد ماند؛وابستیگی ها و منافع متقابلی که میان افراد انسان و میان یک اجتماع متمدن با اجتماع متمدن دیگر وجود دارد زنجیر بزرگی از روابط و پیوست ها می سازد که همه را به هم می بندد و نگاه می دارد...خلاصه آنکه تمام آن چیزی که به حکومت ها نسبت داده می شود ساخته و پرداخته خود اجتماع است.
وحالا این حماسه های حضور هر ساله ما می خواهد به چه دامن بزند؟نمی دانم!
البته طوفان همیشه وقتی پیش میآید که دریا از آرامش خسته شود و عرصه بر خود را تنگ بیابد.
قطرات ناراضی ناگریزند در دریای راضیان آرام،آرام بمانند.
*-نیچه دیوانه شد.از بس مخالفت کرد.حرفش حق بود اما زبان گزین گوی نغز گویش استدلال و شعور و بعد هم جانش را گرفت.هیچکس نفهمید برای چه آنقدر جوش و جلا زد.اما سیر تکرار شونده تاریخ نشانمان داد که چرا مردان باهوش می توانند دیوانه شوند و بمیرند اما هرگز نمی توانند نفهمند.
*-پیشنهاد می کنم کتاب غروب بتها(یا فلسفیدن با پتک)اش را اگر تاکنون نخوانده اید،بخوانید و ببینید چطور مردی با پتک جوهری اش فاتحه تابو و توتم های ذهنی بشر-که بعضی چون ریسمانی حلقومش را میبندد-را میخواند!...و چه راحت در مقابل موج مخالفان تابوشکنی می ایستد.
پتک سخن میگوید
"چرا چنین سخت؟-زغالسنگ روزی به الماس چنین گفت:"مگر ما خویشان نزدیک نیستیم؟"
چرا چنین نرم؟برادران،من از شما چنین میپرسم:مگر شما برادران نزدیک من نیستید؟چرا چنین نرم؟چنین سست و تسلیم؟چرا رد انکار در دلهای شما چنین بسیار است؟چرا سرنوشت در نگاه های شما چنین کم؟
و اگر نخواهید سرنوشت باشید و سرسخت،چگونه توانید روزی هم پای من فتح کرد؟
و اگر سختی شما نخواهد برق زند و بدرد و ببرد،چگونه توانید روزی هم پای من آفرید؟زیرا آفرینندگان همه سخت اند.و سعادت در نظر شما این باد که هزاره ها را چنان در چنگ بفشارید که موم را.
سعادت نگاشتن خواست هزاره هاست نگاشتنی همچون نگاشتن بر مفرغ،بر سخت تر از مفرغ ،بر اصیل تر مفرغ.تنها اصیل ترینان یکپارچه سخت اند.
برادران،این لوح نو را بر فراز شما می نهم:سخت شوید!
در پناه حق باشید


...همیشه شما را در دروازه شهر و در کنار آتشدان ها دیده ام که زانو میزنید و آزادی خود را می پرستید.همچنان که بردگان در مقابل سرور ستمگر خویش خم می شوند و او را ستایش می کنند،در حالی که شمشیر را روی گردن هایشان گذاشته است و به دست او کشته می شوند.آری در باغ معبد و در سایه قلعه دیده ام که عده زیادی از شما که آزادتر هستید،آزادی خود را مانند یوغی سنگین به گردن و مثل زنجیری به دست و پاهایشان دارند.همه آنها را دیده ام،پس قلبم در اعماق سینه ام به درد آمد و از آن خون میریزد.زیرا شما فقط زمانی می توانید آزاد باشید،که به جای آرزوی آزادی برای کسب برای کسب آن تلاش کنید و از حرف زدن درباره آزادی دست بردارید و آن را همچون هدفی دنبال کنید.
شما،زمانی واقعا" آزادید که روزهایتان بدون نگرانی سپری نشود و شبهایتان فارغ از غم و اندوه نباشد.زیرا سختی های زندگی،شما را وادار به تلاش می کند و هر چند که اینها روی دوش شما سنگینی می کنند،اما از میان آنها برهنه و وارسته بر میخیزید.اما چگونه می توانید روزها و شب هایتان را پشت سر بگذارید،اگر زنجیرهایی را که با آن در سپیده ادراک،نیمروز خود را به بند کشیده اید،نشکنید.به راستی آنچه که شما آزادی می نامید،از این زنجیرها سنگین تر است،حتی اگر حلقه های آن در نور خورشید بدرخشد و چشمتان را خیره کند.
چه چیزی شایسته تر از اینکه ذرات پست و حقیر وجودتان را دور بیندازید تا آزاد شوید.حتی اگر این کار قانون ظالمانه ای باشد باید آن را از بین ببرید،زیرا خود این قانون را با دستان خویش بر پیشانی تان نوشته اید.این نوشته با سوزاندن کتابهای قانون نیز پاک نمی شود،یا حتی با شستن پیشانی قاضیان،اگر چه آب همه دریاها را روی سرشان بریزید.و اگر همچون حاکم ستمگر و مستبدی است که می خواهید او را از تخت سلطنت پایین بیاورید،بهتر است نخست،آن تختی را که در درون شما بنا کرده است،از بین ببرید.زیرا حاکم خود کامه نمی تواند بر آزادگان سر فراز حکومت کند،مگر با ستمی که اساس آزادی آنان است و سر افکندگی و ننگی که با سرافرازی آنها همراه است.و اگر اندوهی داشتید که می خواستید از دستش خلاص شوید،آن اندوه را خود شما انتخاب کرده اید و کسی آن را به شما تحمیل نکرده است.و اگر ترسی بود که می خواستید آن را از دلتان برانید،این ترس در دل شما لانه کرده است،نه در دست کسی که از او میترسید!در حقیقت،همه این چیزها،همواره در وجود شما دست به گردن یکدیگر دارند و پیش می روند؛آنچه که دوست دارید،آنچه که از آن می ترسید،آنچه شما را از خود میراند،آنچه شما را به سوی خود می کشاند،آنچه به دنبالش هستید و آنچه که از آن می گریزید.همه این چیزها در درون شما حرکت می کنند همچون روشنی ها و سایه ها که به هم پیوسته اند و با هم در گردشند.و هنگامی که سایه ای محو می شود و اثری از آن باقی نمی ماند،آن نور درخشان که بر جا می ماند،سایه نور دیگری می شود.و به همین شکل،آزادی شما،هنگامی که زنجیر خود را از دست هایش بر می دارد،باز خود زنجیری برای آزادی بزرگتری می گردد.
(جبران خلیل جبران/پیامبر و دیوانه)
*-به رغم اشاره بنده به عدم مسئولیت و حتی عدم اعتقاد نسبت به کلیت مطالب پست قبلی،باز هم با مخالفت های شدید بعضی از دوستان ،و حتی در یکی دو مورد ضرب و شتم خفیف و حتی تهدید به مرگ(!) مواجه شدم...که خب صلاح را در این دیدم که سر بی درد،که چه عرض کنم...دردناکم را،باز هم به گل روی عزیزان مخالف،دستمال نبسته و کلهم کاسه و کوزه بحث حقایق تلخ را جمع کنم.جالب اینجاست که شخصا" نه از اینکه سرم را در گونی کنند می ترسم و نه از اینکه چپقم را دودی نمایند وحشت دارم...اما چه کنم که تابع رای اکثریت وکتک خورده دوستان،می باشم!
*-گاهی اوقات با و جود اینکه به درستی موضوعی یقین داری،باز هم مصلحت در این است که سکوت کنی و ... هیچی،باز هم سکوت کنی!
(ایام سوگواری مرد پیروز کربلا و همراهان پاکش بر شما تسلیت باد.)
التماس دعا
در پناه حضرت حق